تماس با ما   صفحه اصلي   نقشه سایت   انگليسي   العربيه   اردو  
نسخه چاپي


یادداشت دکتر رضا داوری اردکانی

ملاحظاتی درباره علوم انسانی و اجتماعی


دکتر رضا داوری عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و رئیس فرهنگستان علوم درنشریه فرهنگستان علوم ملاحضاتی را درباره علوم انسانی و اجتماعی به اشتراک گذاشته اند که در پی می خوانیم.

  1. علوم انسانی و اجتماعی در کشور ما با اینکه در دهه های اخیر کم و بیش پیشرفت داشته از جهاتی نیز با مشکلاتی مخصوصاً در برنامه ریزی دروس و تعیین و تدوین کتاب درسی مواجه بوده است. روشن شدن این وضع مسبوق به تحقیق در ماهیت علم جدید به طور کلی و مخصوصاً آشنایی با موقع و مقام علوم انسانی و اجتماعی در جهان کنونی است. این تحقیق هنوز صورت نگرفته است. تدریس ده ها سال فلسفه علم در دانشگاه ها نیز ما را چنانکه باید متوجه اهمیت مسئله نکرده است. وقتی فلسفه علم با فلسفه علمی اشتباه شود، علم به صورت یک امر انتزاعی در نظر می آید و جایگاه تاریخی اش پوشیده می ماند. نویسندگانی هم که اخیراً در بحث علوم انسانی و اجتماعی وارد شده اند غالباً تعریف فیلسوفان جهان اسلام از درک و علم را بر فیزیک جدید و جامعه شناسی اطلاق کرده اند و این معنی را بدیهی یا مسلم گرفته اند که اولی از سنخ علم نظری است و به اوصاف ماده چنانکه هست تعلق می-گیرد اما علوم اجتماعی مستقل و آزاد از ارزش های جهان متجدد غربی نیستند و رنگ و روی غربی دارند. در این مطلب باید تأمل کرد. یک نظر این است که از این حیث میان علوم طبیعی و انسانی تفاوت اساسی وجود ندارد زیرا علم جدید طرحی است که بر جهان اعم از طبیعی و انسانی افکنده می شود و نه گزارش آنچه در خارج وجود دارد. وضع علوم اجتماعی از این حیث روشن تر است چنانکه گاهی تمییز و تشخیص آنها از ایدئولوژی دشوار می شود. باید با نظر تاریخی در این قضیه تحقیق کرد. در این مجال پدیدآمدن و قوام علوم اجتماعی را به تفصیل نمی توان توضیح داد و ناگزیر به بیان اجمالی آن اکتفا باید کرد. نام و مفهوم علوم اجتماعی سابقه طولانی ندارد و تا دویست سال پیش علمی به نام علم اجتماعی و انسانی و اخلاقی وجود نداشته است. علوم انسانی و اجتماعی در ابتدای پیدایش حتی نام معین و مورد اتفاق همه دانشمندان نداشته اند و هنوز هم ندارند. آنچه می دانیم این است که در قرون هجدهم و نوزدهم نهال علوم اقتصاد و تاریخ و روان شناسی رویید و سپس علوم اجتماعی و انسانی دیگر قوام و نام و تعیّن یافتند. این علوم در تناسب با تحول در وجود بشر و در تفکر و سیاست و با وقوع انقلاب صنعتی و پدیدآمدن نظم تازه در زندگی، پدید آمدند و در همان زمان بود که قدرت تجدد و میل به جهانگیری اش در صورت استعمار ظاهر شد. با بسط قدرت فرهنگی و سیاسی غرب متجدد، مطالب پراکنده علوم انسانی نیز همراه با اشیاء و کالای مصرفی و مداخلات استعماری کم و بیش در جهان پراکنده شد. ما هم بعضی مطالب علوم انسانی و اجتماعی را  به صورت پراکنده اخذ کردیم. این مطالب در ابتدا در ذیل نام معین قرار نداشت و اخذ و قبولش به اقتضای مصلحت های خاص و گاهی به حکم تفنن صورت می گرفت. وقتی نجم الملک استاد ریاضی دارالفنون مقاله ای در جمعیت شناسی نوشت و آن را مقدمه گزارش اولین سرشماری تهران قرار داد، علم جمعیت شناسی و آمار اجتماعی را نمی شناخت. این دانشمند در همان حوالی زمانی دفتری در روان شناسی هم ترجمه کرد و چون آن دفتر کتاب درسی بود و نام و عنوانی داشت او هم آن نام (پسیکولوژی) را علم الروح تعبیر کرد. در آن زمان به ترجمه این مقالات و کتاب ها به یک اعتبار نیاز داشتیم اما در حقیقت نمی دانستیم که با آنها چه می توانیم و باید بکنیم. وقتی مدرسه سیاسی تأسیس شد و مثلاً درس اقتصاد در برنامه اش بود، کتاب اقتصاد هم می بایست باشد. اما جامعه ایران آن زمان به کتاب اقتصاد نیازی نداشت زیرا در کشور خبری از اقتصاد نبود و مطالب علم اقتصاد فهمیده نمی شد. ما نمی دانیم چند نفر ترجمه فارسی اقتصاد سیاسی اثر سیمون دوسیسموندی و حتی کتاب اقتصاد فراهم آورده محمدعلی فروغی را خوانده و مطالبش را فهمیده اند. ولی اکنون تعداد بالنسبه زیادی در رشته های علوم اجتماعی تحصیل کرده اند و آراء دانشمندان و استادان بزرگ علوم اجتماعی کم و بیش شناخته شده است و بعضی کتاب های اساسی این علوم هم به زبان فارسی درآمده است. مع هذا علوم انسانی و اجتماعی در کشور ما هنوز مقامی که باید داشته باشد، ندارد. علم هر علمی که باشد اگر ریشه اش در زمین فرهنگ استوار نشود، بنیاد نمی گیرد و در نتیجه اثر و کارکردش کم است. از نشانه های ریشه کردن یک علم در روح مردم و در فرهنگ آنان، درک و دریافت بدون تکلف مسائل آن است و اگر در جایی کمتر به مسائل تاریخی و فرهنگی و اجتماعی می اندیشند یا با پژوهش های اجتماعی تفنن می کنند، علوم انسانی و اجتماعی را چنانکه باید از آن خود نکرده اند. پژوهش در علوم انسانی از کجا باید آغاز شود؟ جامعه قدیم پژوهش نمی خواست. صاحبنظران و دانشمندان قدیم در پی تحقیق حقیقت بودند و به پژوهشی که مسائل زمان و زندگی را حل کند نیازی نداشتند زیرا زمان و زندگی مسئله نبود. اکنون هم ما کم و بیش مثل متقدمان در مورد علم و تحقیق می اندیشیم و درباره مسائلی که دیگران پیش از این در جای دیگر در آن پژوهش کرده اند، به گردآوری اطلاعات نه چندان مفید می پردازیم و مخصوصاً اکنونمان اکنون پنداری است. پیوندمان با گذشته و آینده هم سست است و مگر نه اینکه دشوارترین مطالعات در حوزه علوم اجتماعی برای ما مطالعه در تاریخ و تعلیم و تربیت است. تاریخ به گذشته مربوط است و تعلیم و تربیت به آینده نظر دارد. وقتی به گذشته می پردازیم معمولاً گذشته را با عینک عاریه گرفته از شرق شناسی می بینیم و گاهی حاصل این نظر را وسیله مفاخرت قرار می دهیم. علم اجتماعی، علم زمان تجدد است. این علم باید جهان انسانی را دگرگون سازد یا تحت نظم در آورد. نظم زندگی قدیم و روابط و مناسبات آن متعلق پژوهش نبود و کسی به پژوهش در آنها نیازی نداشت زیرا آن روابط ثبات داشت و با سنت ها محافظت می شد بلکه عین سنت بود. جامعه جدید بر خلاف اجتماعات بشری قبل از تجدد، پیوسته در تحول است و باید به آن نظم و انتظام داده شود. چنین جامعه ای می تواند و باید متعلق پژوهش باشد و ساکنان آن به پژوهش در خانه خود نیاز دارند و با پژوهش باید آن را دگرگون کنند و راه ببرند. جامعه جدید را در قیاس با گذشته باید شناخت و به این جهت است که در عالم جدید، تاریخ اهمیت خاص دارد. در تاریخ و با تاریخ است که تفاوت ها روشن می شود و جامعه جدید را بهتر می توان شناخت و به سوی آن رفت و آن را سامان بخشید. علم اجتماعی در تجدد و با تجدد به وجود آمده و مردمان و اقوام جهان هم به تدریج که متجدد می شوند، بر حسب چگونگی ورودشان در تاریخ تجدد و پیشرفتی که در آن دارند به این علوم نیاز پیدا می کنند و با آنها آشنا می شوند. جهان قدیم به علوم اجتماعی نیاز نداشت و به این جهت از علوم روان شناسی و اقتصاد و جامعه شناسی و حقوق و مردم شناسی و انسان شناسی و جمعیت شناسی و روان شناسی اجتماعی و به طور کلی علم فرهنگ نام و نشان و اثری نمی بینیم. البته در موارد نادر که میان فرهنگ ها ارتباطی به وجود می آمد و دانش از یک حوزه تاریخی به حوزه دیگر انتقال می یافت، مطالعات و پژوهش هایی هم صورت می گرفت که می توان آنها را مقتضای تحول و در حکم مقدمه تاریخی یا صورت های مقدماتی علوم انسانی دانست. از آن جمله است گزارش های تاریخی انتقال فلسفه یونانی به عالم اسلام یا گزارش هایی که امثال ابوحیان توحیدی از مجالس علمی و مباحث آن فراهم کرده اند. ابوریحان بیرونی هم در دوره شکوفایی علم ایرانی- اسلامی گزارشی ممتّع از دانش و آداب هندیان تدوین کرده است اما اینها را علم اجتماعی و حتی علم فرهنگ نمی توان نامید. اگر اجتماعی فردایش مثل امروز و امروزش با دیروزش یکی باشد پژوهش در آن چه وجه و مناسبت دارد ولی صفت ذاتی و اساسی اجتماع انسانی در صورت جدیدش تغییر و دگرگونی است. این جامعه که در اروپای غربی و آمریکای شمالی قوام یافت اکنون جهانی شده است. به عبارت دیگر در دو قرن اخیر، تجدد همه جهان را گرفته است و کشورهای جهان بسته به اینکه تجددشان تا چه اندازه بنیادی یا تقلیدی باشد به علوم اجتماعی بیشتر یا کمتر نیاز دارند. آنها اگر سازمان ها و روش ها و رویه های زندگی خود را از روی نمونه غربیش ساخته باشند و ندانند که آثار و نتایج وجود آنها چیست به علوم انسانی احساس نیاز نمی کنند ولی به هر حال کشورهایی که مدرسه و شهرداری و دادگاه و دولت و مجلس و ... تأسیس کرده اند باید بدانند که به آنها چه نیازی دارند و نگران آثار و نتایج و کارکردشان باشند. فی المثل باید بپرسند که این سازمان و نظام و برنامه آموزش و پرورش چرا باید چنانکه هست باشد و آیا حاصل آن همان است که ما می خواسته ایم و می خواهیم. البته در میان ما استادانی هستند که می دانند یک نظام خوب آموزش و پرورش و مدیریت چیست. اما اینکه کدام نظام مدیریت یا آموزش و پرورش برای ما خوبست و ما چگونه و از چه راه می توانیم آن نظام های خوب را داشته باشیم یا چرا تاکنون نداشته ایم، مطلب دیگری است. ما علوم انسانی و اجتماعی را هم مثل سازمان های اداری و فرهنگی و آموزشی و کالاهای مصرفی از غرب وارد کرده ایم و حتی وقتی پژوهشی می کنیم مسائل پژوهشمان مسائل غربی هاست بی آنکه به ترتیب و تقدم و تأخر آنها توجه داشته باشیم. علوم اجتماعی چنانکه اشاره کردیم در سرزمین اصلی خود با نظام زندگی و سیاست و مدیریت و آموزش و تولید و مصرف کم و بیش هماهنگ و متناسب بوده است. این علم برای ما وارداتی است و علمی که از جای خود بیرون آمده و از شرایط و لوازم دوام و رشد دور مانده نشاط و شادابی و کارآمدی را از دست می دهد و طبیعی است که بی نشاط باشد. با علوم اجتماعی بی نشاط و پژمرده طرح مسائل مربوط به توسعه-نیافتگی و پرداختن به پژوهش های راهگشای توسعه دشوار است. مردم جهان توسعه نیافته جهان خود و امکان ها و توانایی ها و ناتوانایی های آن را نمی شناسند و با اینکه سودای تشبه به تجدد و حتی گذشت از آن دارند، از ذات تاریخی تجدد و از شرایط و اقتضاهای آن خبر ندارند و راه رسیدن به آن را هم نمی دانند و نمی پرسند که چگونه می توان آن راه را پیمود. در سال های اخیر مطالبی البته خطابی در باب مبانی و مبادی علوم اجتماعی اظهار شده است که کاش مورد توجه استادان علوم اجتماعی قرار می-گرفت. این توجه می توانست به تحقیق جدی در ماهیت علوم اجتماعی مؤدی شود. اینکه بعضی آراء دانشمندان علوم اجتماعی با اعتقادات دینی نمی سازد، جای بحث ندارد و هیچ کس آن را انکار نمی کند. آیا از این وضع نمی توان نتیجه گرفت که علوم اجتماعی بر مبنای متفاوت با مبانی علوم دیگر قرار دارند. به نظر می رسد که در این مورد سوء تفاهمی پیش آمده باشد و مثلاً از اینکه در علم فیزیک عظمت خلقت نشان داده می شود کسانی ظهور قدرت و صنع الهی را در این علم ببینند و این تلقی را با دینی بودن علم اشتباه کنند. البته اگر منظور این باشد که علم داده حق و جستجوی حقیقت است. همه علوم از نظر کسی که حق و حقیقت را خدا می داند علوم دینی است ولی اگر مراد این باشد که مبادی و مبانی و اصول موضوعه علوم دقیقه دینی است تصدیقش آسان نیست. از علم جدید هم که بگذریم در قدیم هم همه علوم هرگز دینی نبوده اند حتی نمی توان گفت که همه علوم دینی مبنای دینی دارند. فی المثل علم اصول فقه یک علم دینی است زیرا در آن از مبادی و مبانی علم فقه و روش اجتهاد بحث می شود. وقتی روش و مبادی علم مطرح است باید دید که آیا آن مبادی در دین آمده است یا نه و اگر نیامده باشد، آن را دینی نمی توان دانست. به هر حال بنای کل علم جدید بر این است که به اشیاء و امور موجود به عنوان ابژه بنگرد. ابژه (متعلق) علم هرچه باشد اولین صفت سلبی اش قدسی-نبودن است. در علم جدید و به طور کلی در تجدد جهان و هر چه در آن است غیر قدسی تلقی می شود و می دانیم که یکی از اوصاف تجدد را زدودن صفت قدسی از موجودات و جهان دانسته اند. در  علم جدید که علم ابژکتیو است نه فقط موضوع و مسائل علوم شأن قدسی ندارد، بلکه اهل دیانت و شریعت نیز اکنون لااقل به اجمال دریافته اند که ممکن است میان بعضی احکام قدسی شریعت و قواعد علوم اجتماعی تعارض هایی وجود داشته باشد. در سال های اخیر بسیار گفته و نوشته اند که علوم اجتماعی را باید بر مبنای دین قرار داد یا علوم اجتماعی دینی تأسیس کرد اما تا آنجا که من می دانم هیچ تحقیقی در باب شرایط امکان این امر خطیر صورت نگرفته است. اینکه عدل خوب است و علم باید ما را به خوبی راه بنماید مورد اختلاف نیست. مهم این است که بگوییم چگونه می توان به این عدل و خیر و خوبی دست یافت. ما مدام خوب ها و خوبی ها را اثبات می کنیم و این اثبات را کافی می دانیم و کمتر در بند یافتن راه وصول به آنها و تحققشان هستیم. اینکه آیا علم را می توان به صورت دلخواه و مطابق با اعتقادات یا بر وفق صورت مثالی مطلوب و مختار درآورد و آن را ساخت و پرداخت، مطلبی است که شاید برای اولین بار در این زمان در جهان اسلام (اندونزی، مالزی، پاکستان، مصر و ایران و ...) مطرح شده باشد. علم را تاکنون اهل آن پدید آورده اند و کسی به آنها سفارش نکرده است که چگونه آن را بنا کنند و مهم اینکه علم با قصد دانشمند ساخته نمی شود. بلکه دانشمند به علم می رسد و آن را می یابد. اما اکنون که پیشنهاد تأسیس علوم اجتماعی دینی عنوان شده است، باید در باب این طرح و شرایط امکان علم اجتماعی دینی تأمل کرد. شاید چون علوم دینی وجود دارد و مخصوصاً در سال های اخیر از روی مسامحه عنوان علوم انسانی بر بعضی علوم دینی اطلاق شده است کسانی از این قیاس نتیجه گرفته اند که ممکن و بهتر است همه علوم دینی باشند و اگر علومی غیر دینی هستند دینی شوند. علوم به دو معنی می توانند دینی باشند. از میان علومی که در برنامه تعلیم و تربیت کشور ما قرار دارند؛ علوم فقه و حدیث و تفسیر و حتی علم کلام و عرفان بالذات دینی اند. اینها نمی توانند غیر دینی باشند. علومی هم هستند که در سایه دین و در عالم دینی پدید آمده اند. این علوم معمولاً برای دین و در خدمت دین اند. علم اصول فقه یکی از آنهاست. در مورد فلسفه قضیه قدری متفاوت است. تعابیری مثل فلسفه مسیحی و فلسفه اسلامی بسیار شایع است اما فلسفه قبل از اینکه به صفت اسلامی یا مسیحی متصف شود، در دنیای قبل از مسیحیت و اسلام وجود داشته و سپس در عالم مسیحی یا عالم اسلامی، صفت اسلامی پیدا کرده است. در اینکه آیا فلسفه می تواند اسلامی یا مسیحی باشد بحث های فراوان کرده اند. در اروپا و آمریکا اگر از پیروان سن توماس بگذریم دیگر اهل فلسفه تعابیر فلسفه مسیحی و اسلامی را بی وجه می دانند و ما کمتر تأمل کرده ایم که از سه هزار سال پیش هومر و آیسخولوس و افلاطون و بعضی از متکلمان قرون وسطی غرب را در برابر شرق و آتن را در برابر پاریس یا در برابر بیت المقدس قرار داده اند. ولی به هرحال فلسفه هایی با صفت مسیحی و اسلامی وجود دارد و صاحبانش مسیحی و مسلمانان بوده اند بخصوص که این فلسفه ها در عالم مسیحی و اسلامی با دین سازگار شده و در بسط و تحول آن مؤثر بوده اند. نکته ای که باید به آن توجه شود این است که بنیانگذاران فلسفه در عالم اسلام و مسیحیت فلسفه خود را از روی برنامه و برای رعایت مصلحت خاص پدید نیاوردند بلکه آنچه را یافته بودند بازگفتند. فلسفه و علم صورت های مثالی دارند اما نسبت مسائل علم با صورت های مثالی را فیلسوفان و دانشمندان معین نمی کنند. اگر حتی طرح های پژوهشی در حدود پارادایم ها و صورت های مثالی مطرح می شوند طراحی پارادایم و صورت مثالی کار دانشمند نیست زیرا پدید آمدن مثال علم موقوف به شرایط و سوابق تاریخی و تحول در تفکر است.
  2. علوم انسانی و اجتماعی زمان ما مستقل از آنچه در یونان و روم و اروپای قرون وسطی و حتی در ایران و در عالم اسلامی گذشت، پدید نیامدند. در طی دو هزار سال از زمان یونانیان تا دوره جدید دگرگونی های بزرگ در جهان و در وجود انسان پدید آمد و افکار و نظرها و آرا دگرگون شد. ظاهراً اولین کسانی از اهل بحث و نظر که علم را قراردادی و اعتباری دانستند، سوفسطاییان بودند. آنان آدمی را مقیاس و میزان همه چیز و از جمله حق و باطل می دانستند. اینکه آیا فکر می کردند که مردمان با میل و اراده خود و مستقل از جهانی که در آن به سر می برند، حق را حق و باطل را باطل قرار می دهند پرسشی است که به نظر نمی رسد طرح آن وجهی داشته باشد. مطلب این است که هیچ یک از قائلان به اعتباری بودن علم موقوف بودن صدور گفتار و کردار آدمیان به شرایط معین را انکار نکرده اند. اما اعتبار، اعتبار گزافی نیست و اشخاص از سر خودرأیی و بلهوسی نمی توانند با علم و با جهانی که در آن به سر می برند، بازی کنند. سوفسطاییان گرچه مطابقت علم با جهان خارج و موجودات آن را نفی می کردند ، در قوانینی که برای مدینه های یونانی می نوشتند و در آموزش های خود امکان ها و مصلحت ها و شرایط و استعدادهای موجود در مدینه و وجود اشخاص را رعایت می کردند. فلسفه به معنی خاص در برابر سوفیسم (سوفسطایی گری) ظهور کرد و کوشید تا عقل انسانی ناظر به مدینه و نظام مدنی را به جای شخص انسان ملاک و میزان علم و عمل قرار دهد. بعدها رواقیان تعلق انسان به جهان را اعلام کردند. جدال سقراط با سوفسطاییان صورت نوعی همه جدال ها در تاریخ فلسفه است. اگر فی المثل در کشور ما علامه طباطبایی فلسفه مورد قبول خود را رئالیسم نامید و کل فلسفه اروپایی (و نه فقط مارکسیسم) را سفسطه خواند وجهی جز این نمی تواند داشته باشد که آن بزرگوار به اجمال دریافته بود که در فلسفه جدید اروپایی بشر و عقل بشری (نه عقل جهان بینی که ارسطو و ابن سینا و توماس آکوئینی به آن قائل بودند) دائر مدار همه چیز و میزان درستی و نادرستی امور است و به جای اینکه علم مطابقت با خارج باشد، جهان و علم با عقل و فهم آدمی میزان می شود. در این تحول صورت نوعی اختلاف اصلی هم قدری تغییر کرده است. بد نیست بیندیشیم که آیا جدال اشعری- معتزلی جای جدال سقراط- سوفسطایی را نگرفته و صورت نوعی اختلاف ها در فلسفه جدید نشده است؟ حادثه بزرگی که در مسیحیت و در عالم اسلام رخ داد تلاقی فلسفه با دین بود و صورت نوعی جدال اشعری با معتزلی پس از این تلاقی به وجود آمد. در نزاع فیلسوف با سوفسطاییان در اینکه آدمی قانونگذار مدینه است اختلافی نبود بلکه اختلاف در شرایط و غایات قانونگذاری بود. افلاطون نظم موجود مدینه های زمان خود را نمی پسندید و اعتقاد داشت که نظم مدینه انسانی باید روگرفت نظم عقلی جهان باشد و قانون باید بتواند نظمی شبیه نظم حاکم بر کل جهان پدید آورد. ارسطو گرچه به صراحت این رأی را تکرار و تأیید نکرد، وضع قانون و تدبیر مدینه را کار فرونزیس (خردمندی و خردعملی یا به تعبیر فارابی فضیلت عقلی) می دانست و فرونزیس به نظر او در سایه عقل نظری پرورده می شد. در نظر فیلسوف آدمی جهان صغیر است و به این جهت جهان کبیر را که از سنخ وجود اوست می شناسد. سوفسطاییان جهان را مجموعه ای از کثرات می انگاشتند و پیوندی میان چیزها جز تأثیر و تأثر قائل نبودند و به این جهت نه از عهده توجیه علم و ادراک برمی آمدند و نه رغبت و علاقه ای به آن داشتند. در نظر پروتاگوراس آدمیان خود ملاک و میزان همه چیزند و درست و نادرستی بیرون از وجود آنها وجود ندارد و مهم نتیجه است. این قول متضمن مشکلی است که در طی دو هزار و پانصد سال تا زمان ما لاینحل مانده است. اگر عمل مقدم بر نظر است و میزان عمل هم شخص عمل کننده و نتیجه عمل اوست، چگونه از خودکامگی و خودکامی می توان پرهیز و جلوگیری کرد؟ درست است که وضع زمان ما را با وضع یونانیان نباید قیاس کرد اما پیوستگی با گذشته تاریخی چندان است که وضع کنونی را بدون رجوع به اندیشه ای که یونانیان آوردند و اساسی که آنها گذاشتند نمی توان به درستی دریافت. اندیشه سوفسطایی تا زمان ما دوام پیدا کرده است هرچند که جز تعداد اندکی از متجددان و معاصران (مثل شیلر) عنوان و صفت سوفسطایی را نمی پذیرند. سوفیسم در فلسفه جدید یا لااقل در بعضی از حوزه-های آن و مخصوصاً در اندیشه سیاسی (مراد از اندیشه سیاسی فلسفه سیاسی نیست) حضور آشکار دارد. سوفیست های جدید اصول فکری اسلاف خود را در صورت متجدد آن پذیرفته اند. اما حاضر نیستند به نتایج و لوازم اعتقاد آن اصول تسلیم شوند. بعضی از سوفسطاییان قدیم به نتایج برآمده از تعلیمات خود پای بند بودند و مثلاً به صراحت می پذیرفتند که حق معنی ندارد بلکه همان غلبه است. یعنی آنکه غالب می شود حق دارد. اکنون مجال آن نیست که بگوییم دیگر تعلیمات فیلسوفان یونانی در زمان جدید چه صورتی پیدا کرده است اما به دشواری می توان تردید کرد که نظام کنونی جهان صورت تحول یافته طرح یونانیان است یا لااقل مقدمات نظام کنونی غالب بر جهان را یونانیان فراهم آورده اند. با پایان یافتن دوران فلسفه یونانی میراث آن بیشتر به صورت فلسفه رواقی به روم انتقال یافت. رومی ها تلقی تازه ای از انسان داشتند و چون بیشتر اهل اخلاق و سیاست بودند بی آنکه سوفیسم را تأیید کنند با نظر افلاطون و ارسطو در مورد زبان برهان و خطابه مخالفت کردند. سیسرون نه ارسطو بلکه سقراط را مؤسس فلسفه سیاست می دانست و می گفت سقراط از آسمان چشم برداشت تا به امور انسانی بپردازد. وقتی از تأسیس سیاست و مدینه می گوییم قاعدتاً باید توجه کنیم که در این تأسیس چه چیز نفی و چه چیز به جای آن اثبات شده است. این قضیه تا زمانی که یهودیان و مسیحیان و مسلمانان به فلسفه رو نکرده بودند، نمی توانست به صراحت مطرح شود. رومی ها به حقوق و قانون و سیاست وقع بیشتر نهادند و چندان علاقه-ای به بحث های نظری نشان نمی دادند. به نظر سیسرون افلاطون در سیاستنامه به جای اینکه نظام سیاسی خوب را وصف کند،  فلسفه گفته و ماهیت سیاست و مدینه را بیان کرده است. با آمدن مسیحیت و اسلام و اعتقاد به توحید و وحی و معاد، انسان و وجود او در جهان مقام و معنی دیگر پیدا کرد. در این هر دو آیین انسان مظهر خداست و به صورت خدا آفریده شده است و به این جهت از علم و اراده و قدرت و اختیار برخوردار است. یونانیان راهی را آغاز کرده بودند که به اثبات طبیعت انسان و حقوق طبیعی او می-توانست برسد. افلاطون در دیالوگ منون نشان داده بود که یک برده نیز می تواند مسائل ریاضی را بفهمد و یاد بگیرد و رواقیان انسانیت انسان را به خیر و خرد و شرفی منسوب می کردند که اختصاص به هیچ قوم و کشور نداشت و بالاخره می رسیم به این اعتقاد که خداوند آدمیان را مساوی خلق کرده است و آنها صاحب اراده و اختیار و قدرتند زیرا بر صورت الهی خلق شده اند. اینها مقدمات پدید آمدن توجه تازه به انسان و امور انسانی بود اما برای تأسیس علوم انسانی و اجتماعی می بایست شرایط دیگری فراهم آید. تا زمان رنسانس گرچه دین و فلسفه با هم ماجراها داشتند آدمی بیشتر در نسبتش با الوهیت و با دین و آیینش شناخته می شد و تابع قانون جهان دینی و احکام و سنن آن بود. اما اگر از چیستی انسان پرسیده می شد طبیعی بود که از جایگاه او در نظام خلقت و در مراتب موجودات بگویند. در رنسانس و بخصوص با پدید آمدن فیزیک جدید و تلقی تازه از طبیعت، انسان از تعلق به کیهان آزاد شد و به تاریخ تعلق پیدا کرد و با این گسست و تعلق تازه، بشر دیگر و جهانی دیگر با تناسب ها و تعارض های خاص پدید آمد که بسیاری از دشواری های جهان کنونی نیز به آن تعارض ها بازمی گردد. وقتی گفته می شود که در دوره جدید تاریخ و اندیشه تاریخی پدید آمد، مراد این نیست که تا دوره جدید یاد و یادگار و تاریخ نویسی نبود. گذشتگان هم تاریخ می نوشتند و تاریخ داشتند اما تاریخشان وصف حوادث جزئی و یادگار زندگی قومی بود. در جهان قدیم تاریخ معمولاً در زمره علوم شمرده نمی شد زیرا متقدمان علم را کلی می دانستند. انقلابی که در دوره جدید رخ داد تغییر معنی طبیعت و قرار گرفتن جامعه و فرهنگ در برابر آن بود. با این تحول خودآگاهی تاریخی صفت اصلی جامعه و سیاست جدید شد. این خودآگاهی مظهری از استقلال بود. گویی جامعه ای که در برابر طبیعت قرار گرفته بود خود طبیعتی پیدا کرده بود. البته طبیعتی تاریخی که منشاء قدرت و در عین حال قابل تحول بود. جامعه و سیاست جدید از سنت قطع علاقه نکرد؛ اما پیرو سنت هم باقی نماند. اجتماعات قبل از تجدد بر وفق سنت عمل می کردند و از ثبات نسبی برخوردار بودند. سنت هم کم و بیش شناخته شده بود و اگر در آثار اهل دانش و معرفت از آنها ذکری می شد بیشتر به قصد تذکر بود. تاریخ و جامعه جدید حاصل اعتبار اشخاص و گروهی نیستند بلکه وجود تاریخی دارند. امور تاریخی و اجتماعی هرچند دگرگون می شوند وجودی کم و بیش مستقل از فردیت افراد و علم و سلیقه و ذوق آنان دارند. در گذشته تقابل فرد و جمع مطرح نبود و حتی اجتماع بشری به مجموعه ای از مردمان یا گروه هایی از آنان که بر یک دین و آیین بودند (امت یا مدینه) اطلاق می شد. جامعه و تاریخ و اقتصاد و آمار اجتماعی در عالم جدید پدید آمدند. در این عالم بشر دیگری که خود را آزاد از نظام کیهانی و صاحب خردی کارساز و دگرگون کننده می دانست، ظهور کرد و ساختن جهان خود و اداره آن را به عهده گرفت. در این دوران نه فقط هیأت کپرنیکی فیزیک گالیله و به طورکلی علوم طبیعی از نظام مابعدالطبیعه قدیم و قرون وسطی استقلال یافت بلکه انسان خود را از سنخی متباین با موجودات جهان طبیعی دانست.
  3. بشر جدید از همان آغاز امر طبیعی و سپس امر انسانی را در برابر خود دید. در دنیای قدیم آدمی و طبیعت در برابر هم قرار نداشتند و از دو سنخ نبودند. تقابل میان آدمی و طبیعت و روان و ماده و وجود لنفسه و وجود فی نفسه در دوران جدید پدید آمد. این تقابل گرچه نشانه وجود تعارضی در درون جهان متجدد است، به تقابل میان علوم طبیعی و علوم انسانی مؤدی نمی شود. همه جهان ها دچار هر تعارض یا تعارض هایی باشند از نوعی وحدت برخوردارند و می کوشند تعارض درون را از میان بردارند و اگر نمی توانند می کوشند لااقل آن را بپوشانند. عالم قدیم وحدت خاص خود داشت. عالم جدید هم کم و بیش تناسب و تناظر و وحدت دارد. در این جهان اقتصاد و جامعه شناسی و بیولوژی و شیمی و ... در تقابل با یکدیگر قرار ندارند و گرچه روش پژوهش در آنها قدری متفاوت است، ماهیتشان متفاوت نیست و به یک جهان نیز تعلق دارند و متمم یکدیگرند. نظم اقتصادی و اجتماعی جدید در جهانی پدید آمده است (و در جهانی می توانست پدید آید) که آدمی با عقل جهان بین و جهان ساز خود طبیعت را مسخر می کند. اگر این تصرف و تسخیر نبود تحول تاریخی هم واقع نمی شد و مسئله اجتماعی و انسانی هم نبود. پس جهان علم و تکنولوژی جدید همان جهان علوم اجتماعی است و حتی می توان گفت که دوام و بسط جهان تکنیک بی مدد علوم اجتماعی میسر نبود و هم اکنون هم نیست. بهتر بگویم این علوم به اندازه فیزیک و زیست شناسی تکنولوژیکند. اگر اقتصاددانان و جامعه شناسان و حقوقدانان در رأس تکنوکراسی ها هستند وجهش مناسبتی است که میان علوم اجتماعی و نظام تکنیک جهان وجود دارد. ممکن است اشکال شود اروپا و جهان جدید قبل از پیدایش علوم اجتماعی با چراغ علوم طبیعی و پزشکی راه خود را آغاز کرده است. قبول این معنی منافاتی با تصدیق مقام علوم انسانی در دوره تجدد ندارد زیرا قضیه این نیست که علوم انسانی علت وجود جهان جدیدند. من از علت و علیت نمی گویم اما وقتی می گویند جهان جدید با علم ساخته شده است دخالت علوم در قوام جهان به این معنی اثبات می شود که علم، علت قوام جهان جدید است نه علت وجود آن. این کاملاً درست است که علوم اجتماعی دیر به وجود آمده اند و علم دوران بحرانی جامعه جدیدند. این هم معلوم است که فیزیک نیوتن در پدید آمدنش نیازی به جامعه شناسی و حتی آزادی سیاسی نداشته است اما جامعه جدید از علوم اجتماعی برای رفع و حل بعضی بحران های خود سود برده است و چه بسا اگر مدد علوم اجتماعی نبود نمی-توانست ناهمواری های راه و تنگناهای مسیر را پشت سر بگذارد. اکنون هم جهان توسعه نیافته و در راه توسعه جز به مدد علوم اجتماعی و انسانی نمی تواند روی پای خود بایستد و مقصدی برای خود معین کند. از این بیان نتیجه نشود که علوم اجتماعی متضمن همه حقایق و حلال همه مسائل است. این علوم که در جهان توسعه نیافته هرگز جان و توان انتظام بخشی به امور و سازمان ها نداشته اند، در دهه های اخیر در همه جهان و من جمله در مولدشان یعنی در اروپا و امریکا به مرحله صعب و دشواری رسیده اند وانگهی قرابت علوم انسانی با ایدئولوژی را نیز نباید از یاد برد. علوم اجتماعی به همان اندازه که ایدئولوژی ها در جهان توسعه نیافته یا در حال توسعه راه می گشایند توانایی دارند و شاید توانایی شان از آن هم کمتر باشد ولی اینها (چنانکه ایدئولوژی ها هم) لازمه دوام تجدد و بسط آن در جهان بوده اند و اکنون باید اندیشید که سرنوشت تجدد به تحولی که در جهان توسعه نیافته روی می دهد بستگی پیدا کرده است. ظاهراً ساکنان جهان توسعه نیافته نه علاقه ای به این اندیشیدن دارند و نه از عهده آن برمی آیند. در مورد علوم اجتماعی غلوّ نمی کنیم. این علوم نسخه علاج دردها را در اختیار ندارند اما در ظاهر پیمودن راه پیشرفت و توسعه بی وجود آنها و بدون مدد آنها میسر نمی شود. گاهی از علوم اجتماعی طوری حرف می زنند که گویی اینها بر حسب اتفاق به وجود آمده اند و حاصل ذوق شخصی دانشمندان و صاحبنظرانند. این تلقی بی وجه است زیرا علوم اجتماعی جایگاهی تاریخی در نظام تجدد دارند. یعنی آمده اند تا گسست پیوند میان آدمی و طبیعت را که در صدر تاریخ تجدد اتفاق افتاده بود به نحوی تدارک کنند و سودای جامعه جهانی مرفه و آزاد را تحقق بخشند. سودایی که می دانیم دیر نپایید و دوام نیاورد. البته صاحبان علوم اجتماعی نه می خواستند و نه می توانستند عهد نسبت و خویشاوندی با طبیعت را که آدمیان در دوران پیش از تجدد داشتند تجدید کنند بلکه آمدند تا طرح مارکس را که می گفت طبیعت، انسانی و انسان طبیعی شده است، تفصیل دهند و کامل کنند.
  4.  انسان طبیعی در گفته مارکس را با انسانی که فرض می شود پیش از قرارداد اجتماعی تنها در طبیعت می زیسته است، اشتباه نباید کرد. زیرا مراد از آن صورت انتزاعی بشر جدید و انسانی است که نباید در نظام غلبه بر طبیعت و بر دیگران خود را تنها و بیگانه حس کند و باید به این خشنود باشد که اگر غایتی در زندگی ندارد خود غایت زندگی است. اینها ریشه در تاریخی دوهزار ساله دارد و سودایی نیست که یک شبه به وجود آمده باشد. هر تحولی که در علوم اجتماعی صورت می گیرد با رجوع به این سابقه و دمساز شدن با آن ممکن می شود. البته همه مردمان هرجا باشند می توانند در هر یک از علوم اجتماعی اطلاعات کم و زیاد کسب کنند اما رسیدن به مقام تحقیق و صاحبنظر شدن در این علوم موقوف و موکول به انس با سوابق تاریخی و تأمل در اصول آنهاست. مردمی که اکنون مقصدشان توسعه اجتماعی- اقتصادی است، باید راه توسعه را به مدد علوم انسانی و اجتماعی بپویند و البته چگونگی این سیر بستگی به گشودگی یا پوشیدگی افق تاریخی آن مردم دارد. اگر تحقق این شرط دشوار است ساکنان جهان توسعه نیافته لااقل باید طرح و مقصد توسعه را با توجه به امکان های خود تدوین و تعیین کنند و ببینند امکان های موجود کشور و داشته هایشان چیست و چگونه باید آنها را صرف رسیدن به مقصد توسعه کنند. اکنون دانشمندان علوم انسانی و اجتماعی مان گرچه کمتر در مسائل پژوهش کرده اند اما از آرا و پژوهش های دانشمندان بزرگ جهان کم و بیش باخبرند و علوم اجتماعی در کشور ما در مدخل مرحله تحقیق قرار گرفته است و می توان امیدوار بود که در پی علوم دیگر به این مرحله برسد. علم ما به طور کلی هنوز علم آموزشی است. پژوهشمان هم که تازه آغاز شده است، بیشتر تمرین پژوهش است. در مورد پزشکی و مهندسی کارهای مهمی شده است که قدرش را باید دانست اما ملاک پیشرفت علم را تعداد مقالات و طرح های پژوهشی نباید دانست (به خصوص که در کار پژوهش ترتیب اهم و مهم رعایت نشده و مسائل اساسی و مهم در بسیاری موارد مهمل مانده و به امور فرعی و کم اهمیت توجه شده است. یک مقاله خوب تحقیقی از هزار مقاله متوسط بهتر است). اکنون در قیاس با پنجاه سال پیش تعداد دانشمندان علوم اجتماعی و کتاب های جامعه شناسی و اقتصاد و سیاست و روابط بین الملل و حقوق و ... افزایش بسیار یافته است. اما در این پیشرفت نشانه های ضعف و فتور و قصور هم پیداست. چنانکه در امور اجرایی و اداری هم پیشرفت در کمیت و ضعف و ناتوانی در ادای درست کارها آشکار است. وقتی علوم اجتماعی به ایران آمد تعداد آورندگانش اندک بود اما این تعداد اندک شاید کمتر از امروزی ها با اروپا آشنایی نداشتند و بیشتر با زبان و تاریخ و فرهنگ کشور مأنوس بودند. دکتر صدیقی واضع لفظ جامعه شناسی و استاد این علم با علم و فضل فراوانش داعیه نداشت و با تواضع می گفت که من قدری در جامعه شناسی دین تحقیق کرده ام. او در تاریخ ایران و اسلام و در ادب و فرهنگ ایرانی اسلامی اطلاعات وسیع داشت. همه دانشمندان باید با زبان خود انس داشته باشند زیرا زبان نه گزارش فکر بلکه عین فکر و ادراک است و کسی که با زبان خود انس ندارد از عهده درست فکر کردن برنمی آید. انس داشتن با زبان شرط دانشمند بودن است و از این حیث میان دانشمندان علوم طبیعی و انسانی تفاوتی نیست. اما دانشمندان علوم انسانی و اجتماعی بیش از دانشمندان علوم دیگر به زبان بستگی و نیاز دارند. زیرا مسائل فرهنگی و اجتماعی در زبان تاریخی آشکار می شود و انعکاس می یابد. اگر یک فیزیکدان یا مهندس می تواند بگوید که زبان علم من زبان ریاضی است، دانشمند علوم اجتماعی حتی اگر اقتصاددان باشد زبانش از سنخ زبان مردم است. اگر او باید در زمینه معاش و روابط و مناسبات میان مردمان طرحی خاص در اندازد و پیشنهاد کند باید زبان مردم را بشناسد. دانشمند علوم اجتماعی با نظام و قواعد زندگی مردم سر و کار دارد. مردم دردها و حرف ها و سخن ها دارند و باید از سخنشان به دردشان پی برد. همه دانشمندان علوم اجتماعی علاوه بر آشنایی با زبان و فرهنگ باید (به خصوص در زمان حاضر که دوره بحران علوم انسانی و اجتماعی است) از فلسفه سیاست که مادر علوم انسانی و اجتماعی است چیزهایی بدانند. در آغاز پدید آمدن علوم اجتماعی جامعه شناسان بنیانگذار به انحاء مختلف کوشیدند که جامعه شناسی را از فلسفه دور و مستقل کنند (هر چند که خود فلسفه می دانستند) اما طرحشان در تاریخ تحقق نیافت. اکنون علوم اجتماعی به فلسفه نزدیک تر شده است. اگر توقع فلسفه دانستن دانشمندان علوم اجتماعی با وضع تاریخی ما مناسبت ندارد ضرورت مطلع بودنشان از تاریخ امری مسلم است. جامعه-شناس و مردم شناس و روان شناس و حقوقدان و سیاست دان و ... اگر تاریخ ندانند تنها آنچه را که آموخته اند می توانند تکرار کنند و شاید این تکرار به کار هیچ کس نیاید و با آن هیچ مشکلی حل نشود. دانشمندان علوم اجتماعی که تاریخ و زبان نمی دانند به آینده هم نمی اندیشند. در هر صورت بنیانگذاران علوم اهل فلسفه اند زیرا بدون مدد فلسفه پژوهش می توان کرد اما دگرگونی در علم نمی-توان پدید آورد.
  5.  کشور ما در سال های اخیر از جهاتی در علم پیشرفت داشته و دانشمندان علوم طبیعی و مهندسی و پزشکی حتی در قیاس با کشورهای اروپای غربی از آزادی بیشتری در پژوهش برخوردار بوده اند. اگر در اروپا و امریکا بعضی پژوهش های زیست شناسی مورد اعتراض کلیساییان قرار گرفت در اینجا فقها در کار شبیه سازی و مرگ مغزی و سلول های بنیادی مانعی پدید نیاوردند و اگر چیزی گفتند در مخالفت و ممانعت نبود. در مورد علوم اسلامی قضیه صورت دیگری دارد. جامعه جدید چنانکه اشاره کردیم خودمختار است و قانونش را خود وضع می کند و قانونی را که از بیرون آمده باشد یا آن را بیرونی بداند نمی پذیرد. دانشمندان علوم انسانی و اجتماعی هم نمایندگان قانونگذار این جامعه اند و به قول لئواشتراوس اهل قانون و قضا به اقوال اینان هزار بار بیشتر از ده فرمان وقع می نهند و ترتیب اثر می دهند. اگر در علوم طبیعی و مهندسی مشکلی نداریم وجهش این است که پژوهش در ماده و طبیعت مادی و جسمانی معمولاً با اعتقادات تعارضی پیدا نمی کند اما علوم اجتماعی که متعرض شیوه زندگی و روابط و مناسبات آدمیان و عقاید و تعلقات و اندیشه ها و باید و نبایدهای جهان آنها می شوند، ملتزم به رعایت احکام دینی و سنن تاریخی نیز نیستند. ممکن است متضمن مطالب خلاف احکام دین باشند و چنانکه می دانیم در آراء فیلسوفان و صاحبنظران علوم انسانی و اجتماعی آرا و نظرهایی هست که نمی تواند مورد قبول و تصدیق مراجع رسمی دینی و سیاسی و فرهنگی قرار گیرد. با آنها چه می توان کرد؟ تدبیری که برای کوتاه مدت اندیشیده اند اینست که از آراء دانشمندان و محققان علوم انسانی و اجتماعی آنچه که با اصول اعتقادات دینی منافی به نظر می رسد از درس ها حذف شود. پیداست که قضیه ای به عظمت مواجهه با علوم اجتماعی، با تدبیر اتخاذشده مناسبت ندارد. منتهی محظوری که وجود دارد این است که در یک حکومت دینی اگر نظر مخالف دین تحمل شود، تعلیم آن نظرها را برنمی تابند. سیاست های مخالف و منافی با سیاست دینی هم معمولاً در برنامه های درسی جایی نمی تواند داشته باشد ولی چگونه می توان مارکسیسم و لیبرال دموکراسی و سیاست چین و امریکا و روسیه را از برنامه درسی سیاست حذف کرد و سیاست در گینه و نپال و سورینام و جزایر فارو را به دانشجویان آموخت. البته در درس روان شناسی می توانیم مثلاً از رساله موسی و یکتاپرستی فروید صرفنظر کنیم اما با اصل پسیکانالیز چه کنیم و مگر نه اینکه علم هر چه باشد ملزم به قواعد روشن است و تابع قواعد و اصولی که بیرون از علم باشد، نمی شود و آیا به راستی علومی که مبنای دینی دارند عین دین نیستند؟ مع هذا چون شرایط موجود اقتضا کرده است که اندیشه اسلامی کردن یا دینی کردن علوم اجتماعی به صورت یک ضرورت سیاسی در آید باید دید که سعی کوشندگان راه دینی کردن علوم انسانی و اجتماعی به کجا می انجامد؟ می گویند و به درستی می گویند که این علوم بر مبنای غیردینی قرار دارند. غیردینی بودن اصول و قواعد ممکن است بالذات یا بالعرض باشد. اگر این علوم مبادی و مبنای غیردینی باشند یعنی مطالب غیردینی و خلاف دین بر حسب اتفاق در آنها وارد شده باشد کار چندان مشکل نیست و با گزینش مطالب و نوشتن سرفصل برای دروس دوره های مختلف تحصیلی قضیه حل می شود. ولی چندین سال است که در این راه سعی کرده اند و این سعی به جایی نرسیده و جز دلسردی دانشجو و تکدّر خاطر استاد حاصلی نداشته است. بعضی از فضلای معتقد به اسلامی کردن علوم اجتماعی در سال های اخیر دریافته اند که از فکر تغییر مبانی و مبادی علوم موجود باید صرفنظر کرد زیرا این امر غیرممکن است. اما کسانی همچنان در این اندیشه اند که به مدد مهندسی فرهنگ، علوم اجتماعی دینی تأسیس کنند. اگر به علوم اجتماعی نیاز نداشتیم به آنها می گفتیم ما که نیازی اجتماعی نداریم پس شتاب مکنید و اندکی در شرایط و امکان کاری که می خواهید بکنید و راهی که می خواهید بگشایید تحقیق و تأمل کنید. اما چه کنیم که به علوم انسانی نیاز داریم. دانشمندان پشتیبان حکومت دینی هم طبیعی است که به علوم انسانی و اجتماعی دینی بیندیشند و کاش آنها خود قدم در راه می گذاشتند و تدوین صورت دینی این علوم را آغاز می کردند و کار را به مهندسی فرهنگ وانمی گذاشتند. صرفنظر از اینکه مهندسی فرهنگ صورتی از تدبیر سیاسی است و مسئله تاریخی را با تدبیر سیاسی نمی توان حل کرد، اصحاب و دانشمندان علوم اجتماعی غالباً طرح دینی کردن علم را بی وجه و محال می دانند و آنان که مطالبه دینی شدن دارند اگر دانشمند باشند به ندرت در زمره دانشمندان علوم اجتماعی قرار دارند. پس طبیعی است که گروه اول اصلاً در بحث وارد نشود و گروه دیگر بیشتر با زبان خطابه بر تمنای خود اصرار کند. این جدایی و بیگانگی نه برای دولت و حکومت سودی دارد و نه از آن مددی به علم می رسد. بهترین راه این است که دو طرف قائل به امکان (یا ضرورت) و امتناع تأسیس علوم اجتماعی دینی از ضروری دانستن و محال انگاشتن این تحول بگذرند و به جای تکرار باید و نباید در جستجوی مسائل علم اجتماعی و طرح آن باشند و قدم در راه تحقیق بگذارند. در این آزمایش آنکه به امکان علم دینی معتقد است با علمی که فراهم می-آورد اعتبار تمنای خود را می آزماید و آنکه اعتقاد ندارد علم اجتماعی را از افسردگی بیرون می آورد و مجال بحث و تحقیق را گسترش می دهد. اکنون همه کشورها هرجا و در هر وضعی که باشند در کار سامان بخشی به تعلیم و تربیت و معاش و مدیریت و نظم و انتظام و تدبیر امور کشور کم و بیش به علوم انسانی نیاز دارند و نمی توان مطالب و بخش های مهمی از علوم حقوق و جامعه شناسی و اقتصاد و روان شناسی و سیاست و مردم شناسی و تاریخ و جغرافیای انسانی و ... را از برنامه حذف کرد زیرا کسانی که از علم تنها بعضی از اجزا و فصول آن را می دانند از عهده پژوهش برنمی آیند. وقتی نقص و نقصان در علوم انسانی وجود داشته باشد علوم دیگر هم از این نقصان آسیب می بینند. چرخ نظام کنونی زندگی بدون علم نمی گردد و بر خلاف آنچه گاهی می پندارند علوم گرچه در نظر ظاهر ممکن است بی نیاز از یکدیگر باشند اما در واقع و در متن تاریخ به یکدیگر بستگی دارند و چنانکه گفته خواهد شد در همه جا و بخصوص در جهان در حال توسعه، اولویت با علوم انسانی است و مگر می توان از قواعد علومی مثل اقتصاد و روان شناسی و جغرافیای انسانی و حقوق و جمعیت شناسی و جامعه شناسی در برنامه ریزی ها و ساماندهی ها و تعلیم و تربیت و حتی در رفتار و گفتار هرروزی و در ارتباطات بی بهره بود. اگر در آرا و نظرهای صاحبنظران علوم اجتماعی مطالبی هست که هرچند نظام تجدد با آنها حفظ می شود با اعتقادات دینی نمی سازد توجه کنیم که این نظرها مورد اتفاق نظر همه دانشمندان نیست. آرا و نظرها در علوم انسانی و اجتماعی مورد بحث و نزاعند و به خصوص در زمان ما اختلاف و بحث و نزاع و حتی تشکیک به مبادی و مبانی نیز رسیده است. ما نیز باید در آغاز خود را آماده نقد نظرها کنیم. زیرا با تدبیری مثل محدودکردن برنامه های درسی از ورود آرا و نظرها جلوگیری نمی توان کرد. اصلاً چرا باید از ورود آرا و نظرها جلوگیری کرد؟ صاحبنظران سیاست و جامعه شناسان و اقتصاددانان و ... نه با دین معارضه می کنند و نه در همه مسائل وحدت نظر دارند. این اختلاف چیزی نیست که بر اثر پیشرفت علوم اجتماعی کم یا رفع شود و همواره باقی خواهد ماند زیرا علم همواره ناتمام و محدود است و دانشمندان نیز باید به این محدودیت واقف باشند. اقتضای محدودیت هم اختلاف است. اگر می توانستیم در علوم انسانی و اجتماعی صاحبنظر باشیم و با دانشمندان جهان در مبانی و مطالب و غایات این علوم بحث کنیم از مواجهه با نظرهای مخالف پروا نمی کردیم. هم اکنون هم مشکل اداری و برنامه ریزی درس ها را نباید چندان بزرگ کرد. ما باید به فکر پیشرفت علوم به طور کلی و به خصوص علوم اجتماعی باشیم و کوشش مان این باشد که از مرحله علم آموزشی به علم تحقیقی (که به صرف پژوهش های تصنّعی جزئی حاصل نمی شود) برسیم. در مجلسی از تقدم تفکر بر علم آموزشی می گفتم گمان کردند با آموزش مخالفم یا آن را بی اهمیت می دانم. مقصود من این بود که آموزش خوب، آموزش مطالب تحقیقی است نه تکرار حرف های دیگران. علوم اجتماعی، علم به شئون نظامی از روابط و مناسبات است که آدمی آن را با عقل سازنده ناظر به قدرت سامان می دهد و اداره می کند. به عبارت دیگر علم اجتماعی، علم جهان انسانی مدرن است. بنای جامعه جدید بر این گذاشته شده است که دین در آن یک امر اجتماعی باشد و نه دائرمدار امور. علوم اجتماعی متعلق به این جهان است و این جهان به علوم انسانی نیاز دارد اما اگر جهان باید دینی باشد و ساکنان آن با نگاه و نظر دینی به چیزها و کارها بنگرند و روابط و معاملات به حکم دین باشد شاید اصلاً به علوم اجتماعی موجود نیاز باشد یا در چنین اجتماعی احتمال نیازمندی به علم اجتماعی بسیار کم است. چنانکه اسلاف ما چنین نیازی نداشتند و اگر داشتند ابوریحان بیرونی و غزالی و نصیرالدین طوسی، مردم شناس و روان شناس و جامعه شناس بزرگ می شدند. اگر ما اکنون به علوم اجتماعی نیاز داریم از آن روست که هر چند اعتقادات و ارزش های دینی را حفظ کرده ایم در زندگی عمومی رسم تجددمآبی آموخته ایم و مخصوصاً غایات و مطلوب های اجتماعی و فرهنگیمان همان غایات تجدد است و بالاخره نهادها و سازمان ها و قوانین و روابطمان متجدد و متجددمآب است و برای اداره اینها ناگزیر باید علوم اجتماعی داشته باشیم. البته اگر جهانی انسانی پدید آید که اجزا و سازمان هایش مثل کوه و دریا و آسمان ها و چیزی که در سر سویدای بنی آدم است مظهر و نشانه عظمت و قدرت آفرینش باشد از علم انسانی دینی (به این معنی که به امور خدایی نظر دارد نه اینکه مبانیش دینی باشد) می توان سخن گفت ولی شرط لازم و مقدم پدید آمدن و تأسیس چنین علمی تحقق به جهان دینی است. پس کوشش کوشندگان راه تأسیس علوم انسانی دینی، باید مصروف و شرایط دینی شدن جهان و تحقق نظام ها و روابط و سازمان های دینی و رواج راستی و درستی و فضائل دینی و اخلاقی شود. در ابتدای راه صعب و دشوار لااقل احساسات دینی موجود در بحث-های نظری باید به سوی برپاکردن جهان فضایل مایل شود. با احساسات دینی بسیار کارهای خوب می توان کرد، اما علم و هنر و سیاست و فلسفه با احساسات پدید نمی آید. وقتی با عینک سیاست به همه مسائل نگاه می کنیم، تفکیک آنها و درک و حدود قدرت عمل اشخاص و سازمان ها دستخوش پریشانی و آشوب می شود. مسائل و امور اجتماعی و تاریخی و فرهنگی با امور سیاسی تفاوت دارند ولی از حدود پنجاه سال پیش (نمی گویم از دهه های ورود علوم اجتماعی به ایران) مسائل وقتی به نظر می » آمده است که در دایره سیاست وارد شده باشد (و اگر مسائلی بیرون از سیاست مطرح می شد معمولاً تقلیدی و بی اهمیت بود). حتی روزنامه ها هم اگر مسائل مسکن و تورم و بیماری و ورزش و فساد و بیکاری و تقلب در علم و مقاله نویسی و ... را پیش می آورند بیشتر وجه و کاربرد سیاسی آن را در نظر دارند. سیاست مهم است اما از تشخیص و طرح مسائل تاریخی و اجتماعی نیز نباید غافل شد و چه خوب است که گاهی از وضع زبانمان بپرسیم و به آثار و نتایج کوشش هایی که در راه فرهنگ و آموزش و مدیریت کرده ایم و نیز به سرّ پیروزی ها و شکست هایمان بیندیشیم و بیشتر بکوشیم جامعه را با رعایت اوضاع و اقتضاهایش متحول کنیم. حفظ ارزش ها طرح و پیشنهادی شریف و پسندیده است اما اولاً ارزش ها محدود به یکی دو حکم  فرعی شرعی نیستند ثانیاً اگر بنیان روحی و اخلاقی جامعه استوار نباشد حفظ ارزش ها و احکام شریف دشوار می شود ثالثاً حفظ ارزش ها موکول به جستجو و یافتن راه های مناسب و فراهم کردن شرایط مادی و روحی و اخلاقی حفظ آن ارزش ها با اوقات تلخی و تحکم و خشونت حفظ نمی شوند بلکه آسیب می-بینند. چنانکه اکنون بزرگترین آفت برای ارزش های اسلامی، گروه های تروریست و آدمکشانی مثل داعش و بوکوحرامند. علوم اجتماعی نسخه علاج همه دردها نیستند اما شاید به مدد آنها بتوان از حفظ مسائل و اتلاف وقت جلوگیری کرد و راهی برای حل آنها یافت.
  6.  در مجلسی درباره علم در ایران سخن می گفتم؛ چون به علوم انسانی رسیدم و به صراحت از نیاز مبرم کشور به آنها و لزوم توجه بیشتر در قیاس با علوم دیگر دم زدم، ناگهان وقت به پایان رسید و من که وقت نشناسی را یکی از نشانه های توسعه نیافتگی می دانم بلافاصله پس از تذکر رئیس جلسه به سخنم پایان دادم. بعید نیست که سخن آخر من مطبوع طبع مدیران مجلس نبوده باشد. من هم این را حدس می زدم. منتهی فکر کردم اگر سوءتفاهمی پیش آید با توضیحی که می دهم تا حدی رفع می شود. من نمی خواستم بگویم علوم انسانی از حیث رتبه و شرف از دیگر علوم برترند. حتی پیش از آن گفته بودم که این علوم دیرتر از فیزیک و شیمی پدید آمده-اند و پدید آمدنشان مقارن با ظهور بحران ها در جامعه جدید بوده است. علوم اجتماعی چنانکه اشاره شد آمده اند که این بحران ها را بشناسند و زمینه هایی فراهم کنند که اگر بحران ها و تعارض های جهان متجدد به کلی رفع نمی شوند لااقل از شدتشان کاسته شود. علوم اجتماعی وضع موجود را نقد می کنند و به شرح و بیان بعضی مشکل ها و تعارض ها و آثار آنان می پردازند. نگهبانان و نمایندگان قدرت با توجه به این روشنگری های دانشمندان علوم اجتماعی و احیاناً با استعانت از آنان است که می توانند بحران ها را تا حدی تعدیل کنند و راهی هر چند موقت برای عبور از موانع و مشکلات بیابند. در آن مجلس توضیح دادم که علوم انسانی از علوم به اصطلاح دقیقه که آنها را به نام علوم پایه می نامند، دیرتر به وجود آمده اند زیرا اقتصاد که اولین علم اجتماعی بود علم رشد بورژوازی و پدید آمدن و سازمان یافتن نظام سرمایه داری بود. وقتی مارکس تعارض های جامعه سرمایه داری را نشان داد تاریخ تجدد در برابر دو امکان قرار گرفت یا بهتر بگوییم می بایست به دو راه بیندیشد. یکی راهی بود که به نظر مارکس رسیده بود و آن انقلاب بود و راه دیگر راه اصرار بر امکان تحقق رویای تحقق جهان واجد و جامعه صلح و رفاه و کوشش برای غلبه بر مشکلات نظام سرمایه داری مخصوصاً به مدد علوم اجتماعی. طرح هر دو راه، اقتضا می کرد که به جامعه و زندگی نظر تازه ای افکنده شود و با توجه به تحولات و پیش آمدها حدود و مراتب امکان های تغییر و تصرف معین شود. مارکس که از انقلاب می گفت به صرف عمل نمی اندیشید و عملی که او می گفت پراکسیس بود که عملی در آمیخته با خودآگاهی است. می بینیم که طرح مارکس هم می بایست با علم محقق شود؛ اما در عمل وقتی مارکسیست ها در روسیه و اروپای شرقی به قدرت رسیدند علوم اجتماعی و انسانی را تعطیل کردند و همه همّشان مصروف توسعه تکنولوژی و سیاست امنیتی شد به نحوی که در جامعه شوروی جز به تکنولوژی و ایدئولوژی و سیاست به چیزی اعتنا نکردند و با این توجه گزینشی و بی اعتنایی به روح و تفکر، نظام بلشویکی از درون تهی و مستعد فروپاشی شد. تمام بار این گناه را به گردن لنین و استالین نباید انداخت. مارکس هم به علوم اجتماعی و انسانی زمان خود اعتقادی نداشت و آنها را در زمره ایدئولوژی های مدافع سرمایه داری می شمرد. هر نظری در باب رأی مارکس داشته باشیم در اینکه علوم انسانی و اجتماعی از ابتدا تاکنون در عین یاری رساندن به حل مشکلات جامعه جدید به خودآگاهی جهان متجدد کاری نداشته و به ایجاد آن مدد نرسانده و احیاناً مانع آن شده اند، تردید نمی توان کرد. درست است که مردم شوروی تحت فشار امنیتی ترین نظام حکومتی قرار گرفتند اما جامعه مدنی در اروپای غربی و امریکا و ژاپن هم چنان که لیبرال دموکرات های رمانتیک فکر می کنند تحقق نیافت بلکه این جامعه هم از یک انضباط پنهان پیروی می کرد و تحت نظر و کنترل قدرت ناپیدا بود. البته این کنترل، کنترل علم تکنولوژیک بود و نه کنترل سیاست و ایدئولوژی. در این کنترل و نظارت، علوم اجتماعی مقام خاص داشته و هنوز نیز کم و بیش آن مقام را حفظ کرده اند. اگر اکنون جامعه مدنی قدری دستخوش تزلزل شده و علوم اجتماعی وضع بحرانی پیدا کرده و حتی کسانی پیشنهاد کرده اند که نامش هم تغییر کند، قدری از این مشکلات به وضع جهان توسعه نیافته بازمی گردد. کین توزی و خشونت و تروریسم که جای مبارزه و مجاهده برای استقلال و آزادی رؤیایی را گرفته است، از ناتوانی این سو و بسته شدن افق آن سو حکایت می کند. شاید اگر جهان توسعه نیافته به وضع توسعه یافتگی نزدیک می شد مشکل جهان تا این حد شدید نمی شد. به هر حال علوم اجتماعی باید به ما بگویند که چرا اروپاییان و آمریکاییان در سیاست و حتی در نظر اجتماعی و تاریخی طرح جامعه جهانی مرفه را کنار گذاشتند و مزایای جهان جدید را به خود اختصاص دادند (و این شأن منفی وضع پست مدرن است) آیا طرح جامعه جهانی رفاه غیرعملی بود یا لختی (اینرسی) قدرت در غرب مردم آسیا و افریقا و امریکای لاتین را به حساب نیاورد و آنها را مشمول اصول حقوق بشر ندانست. این به حساب-نیاوردن ظاهراً به نفع قدرت های غربی بود بخصوص که با آن استعمار به آسانی توجیه می شد اما طرح مدرنیته اگر می بایست اجرا شود می بایست کل جامعه بشری را در برگیرد. پیداست که این طرح دشواری های بسیار داشت ولی این دشواری ها با گزینشی که در تاریخ اروپای جدید صورت گرفت، تشدید شد. دانشمندان علوم اجتماعی اروپا و امریکا به وضع جهان توسعه نیافته چنانکه باید اعتنا نکردند و ندانستند که تعلق به دموکراسی با حمایت از حکومت های مستبد و فاسد آسیا و افریقا و امریکای لاتین نمی سازد. تعارض دموکراسی غرب با پیش آمد جنگ بین المللی اول کم و بیش آشکار شد اما پس از جنگ جهانی دوم و در زمانی که کشورهای آسیایی و افریقایی و امریکای لاتین طالب استقلال و حکومت ملی به صورتی که پس از انقلاب فرانسه در اروپا پدید آمده بود، شدند و مبارزه و جهدشان با دخالت های قدرت های غربی و اعمال نفوذ آنان در هم شکسته شد، رؤیای استقلال ملی هم بر باد رفت. روز 28 مرداد 1332 برای ما روز بدی بود و همواره بد خواهد ماند اما این روز صرفاً برای ما بد نبود. 28 مرداد 1332 روز پایان سودای حکومت ملی در جهان جویای توسعه علمی اجتماعی و اقتصادی است. این رؤیا را قدرت هایی بر باد دادند که خود را پرچمدار دموکراسی و حقوق بشر و عدالت می دانستند و خوابزدگان ملتفت نشدند که غرب مغرور دموکراسی اش را به کسی عاریه نمی دهد. اگر مردمی دموکراسی و حکومت ملی می خواهند، خود باید بتوانند آن را بنا کنند. حکومت ملی و دموکراسی تقلیدی، سست بنیاد است. بخشی از بحران علوم اجتماعی معاصر به رابطه جهان توسعه یافته با جهان توسعه نیافته بازمی گردد. این جهان اگر علوم انسانی و اجتماعی داشت (یکی از مصادیق علوم انسانی به نظر من فلسفه سیاسی است که مدتی در اروپا فراموش شد اما دوباره صورت هایی از آن در آثار بعضی فیلسوفان معاصر پیدا شده است) و شکستی را که به جان آزموده بود از خودآگاهیش جان می گرفت می توانست و در عین حال که وضع خود را در می یابد غفلت غرب را هم به غربی ها تذکر دهد. اگر این توقع زیاد باشد جهان توسعه نیافته حداقل باید نقص ها و نیازها و اولویت هایش را بشناسد. جهان توسعه یافته و در حال توسعه برای اینکه بتوانند امکان های خود را در راه توسعه با هماهنگی به کار گیرد باید طرحی از آینده در نظر داشته باشد که آن را به مدد علوم اجتماعی محقق سازد. به این جهت نیاز این جهان به علوم اجتماعی بیشتر است زیرا آهنگ و هماهنگی این جهان را علوم اجتماعی باید دریابد و با پژوهش های این علوم است که زمینه بهره برداری از امکان ها و من جمله از علوم دیگر فراهم می شود. پس مراد از تقدم علوم انسانی این است که این علوم شرط بهره برداری و حتی برخورداری بیشتر و بهتر از علوم دیگرند زیرا جهان توسعه نیافته بدون برنامه کاری از پیش نمی برد و کار برنامه ریزی را سیاستمداران به کمک دانشمندان و پژوهندگان علوم اجتماعی باید انجام دهند یا قسمت عمده این کار به عهده آنان است. اگر جهان توسعه نیافته اکنون از دانشمندان و مهندسان خود چنانکه باید نمی تواند استفاده کند، لااقل به حکم اخلاق باید بپرسد که این ناتوانی از کجاست و چگونه باید رفع شود؟ هر دانشمندی به این پرسش نمی تواند پاسخ دهد زیرا پرسش، تاریخی و اجتماعی است و در علوم انسانی و اجتماعی باید به آن پاسخ داده شود. وقتی یک کشور نتواند از دانش و دانشمندانش چنانکه باید بهره مند شود با مهم انگاشتن و تبجیل و تعظیم صوری و لفظی دانش و دانشمند مشکلی گشوده نمی شود. برای تعظیم علم باید آن را محقق کرد و در طلب جهان علم و فضای مناسب رشد و بسط آن بود. علم جدید علم ساختن و پرداختن است و این ساختن و پرداختن که به دست سیاستمداران و مهندسان و اقتصاددانان و ... صورت می گیرد موقوف به قرار گرفتن هر علم در جای خویش است. علم و بخصوص علم جدید مجموعه ای از حقایق انتزاعی نیست که در همه جا یکسان مورد استفاده قرار گیرد. بلکه هر کشوری بر حسب امکان ها و استعدادها و نیازهایی که دارد می تواند از فواید علم برخوردار شود. دانشمندان هر رشته علمی معمولاً به پژوهش های خاص علم خود می پردازند و به اینکه علمشان در کشور و در جهان چه موقع و مقامی دارد کمتر اعتنا می کنند و اگر اعتنا کنند فرصت و مجال تأمل و تحقیق در آن را ندارند. پس کسانی باید باشند که بیندیشند که علم در زندگیشان چه شأن و اثری دارد و تأثیرش از چه طریق و با چه شرایطی است؟ مهندسی و پزشکی در زندگی عمومی ضروری ترین و مفیدترین و مؤثرترین علومند و پس از آنها علومی که به علوم پایه معروفند (قاعدتاً مراد از پایه باید پایه و بنیاد تکنولوژی باشد و این قول با همه مقبولیتی که دارد ناظر به ظاهر تاریخ علم و تکنولوژی است) قرار می گیرند. چنانکه جهان در اوایل دوران تجدد با این علوم دگرگون شده است. در آن زمان علوم انسانی وجود نداشته یا تازه در مرحله نشو و نما بوده است و تازه اکنون هم که وجود دارد مردم و حتی بسیاری از درس خواندگان و بعضی از دانشمندان، کشور را به آن نیازمند نمی دانند. اگر علم در جهان توسعه نیافته مظلوم است، علوم اجتماعی مظلوم مضاعفند. سخن این بود که جهان با علم دگرگون شده است. در اینکه طرح دگرگونی جهان از کجا آمده است بحث نمی کنیم ولی توجه داشته باشیم که هندسه تحلیلی دکارت و فیزیک گالیله و نیوتون نه صرف مباحث انتزاعی علمی بلکه متضمن طرح ساختن و پرداختن جهان بود. مشکل این است که چون در تجربه غربی کارسازی علوم ریاضی و فیزیک و مکانیک و شیمی مسلم بود جهان در حال توسعه نیز چنین پنداشت که به صرف اقتباس این علوم می تواند راهی را که غرب رفته است بپیماید غافل از اینکه آن علوم در جای خود و تا حدودی در تناسب با فرهنگ جهان جدید پدید آمده و رشد کرده بودند. جهان متجدد غربی علم را با نظر به افق جدیدی که پیش رویش گشوده شده بود و بر حسب توانایی و نیاز و استعداد بشر جدید پدید آورده بود اما جهان توسعه نیافته علم آماده و آموختنی را بی آنکه زمینه رشد و بسط و کارسازی اش فراهم باشد فراگرفت و آن را برای طی مراحل پیشرفت و توسعه کافی دانست و شاید فکر می کرد که آموختن این علوم مقصود بالذات است. جهان متجدد نگاهش به طبیعت مکانیکی بود اما امور انسانی را مکانیکی نمی دانست. جهان توسعه نیافته از تجدد تلقی مکانیکی را دید و عالم انسانی را هم یک امر مکانیک دانست و گمان کرد که به صرف فراگرفتن علوم و فنون جدید به همه آنچه غرب دارد خواهد رسید. حتی توجه نکرد که اگر این علوم کافی بود کشورهای جهان توسعه یافته و از جمله ژاپن این همه به فلسفه و علوم انسانی و اجتماعی توجه و اهتمام نمی کردند و کارهای سیاست و مدیریت و سازمان دهی را به عهده کسانی نمی گذاشتند که در این علوم پرورده شده اند. ماتریالیسم و ناتورالیسم جهان توسعه نیافته و متجددمآب در قیاس با ماتریالیسم جهان متجدد بسی خام تر و زمخت تر است و به این جهت از عهده ورود در مرحله تحقیق علوم انسانی و اجتماعی به خصوص در هنگامی که جهان دچار بحران است به آسانی برنمی آید.
  7.  شاید بگویند نمی دانیم از توسعه آموزش علوم انسانی و اجتماعی در یکی دو دهه اخیر چه سودی عاید کشور شده است که باز هم از نیاز به این علوم می گویند. راست است که علوم انسانی به صورتی که اکنون هست شاید دردی از دردهای کشور را درمان نکند ولی چرا توجه نمی کنیم که صرف آموختن برای قوام یافتن و ریشه دار شدن یک علم کفایت نمی کند. چنانکه از آموزش علوم ه طورکلی و از جمله علومی که کاربردی محضند نیز فایده ای که باید نمی بریم و بسیاری از دانشمندان مان که در دانشگاه هستند مجال مشارکت چندان در توسعه علم و تکنولوژی و مدیریت پیدا نمی کنند. گویی علوم پایه و مهندسی هم مثل فلسفه و ادبیات به زندگی عمومی و گذران آن کاری ندارند. اشاره شد که دانشمند در جهان کنونی و در نظام جامعه جدید جایی خاص دارد و باید بتواند کار علم و پژوهش خود را پیش ببرد و اثر آن را به وجدان و تجربه دریابد. به این جهت هر پژوهشی دانش را پیش نمی برد و مایه توسعه آن نمی شود. پژوهش اگر در جای خود انجام شود و در نظام علم قرار گیرد پژوهش است و اگر جز این باشد شاید اتلاف وقت یا در بهترین صورت تمرین پژوهش باشد. پژوهندگان در آغاز کار تمرین پژوهش می کنند اما دوره تمرین باید کوتاه باشد. می-گویند و درست می گویند که علم با پژوهش های بنیادی پیش می رود و پیداست که پژوهش های بنیادی در ظاهر و در ابتدای امر کاربردی و توسعه ای نیستند و کاربرد ندارند ولی چه کنیم که بیشتر پژوهش های کاربردی ما هم بی سود یا کم سودند. قهراً در علوم اجتماعی هم مثل دیگر علوم کمتر به مسائل اصلی جامعه توجه می شود. اگر فی المثل یک پژوهشگر حوزه تکنولوژی به پژوهش هایی می پردازد که به حل مشکلی از مشکلات کشور مدد نمی رساند و در پیشبرد علم جهانی هم اثری ندارد، عیب کارش را به این صورت می توان توجیه کرد که مناسب بودن و بجا بودن یک طرح پژوهشی در برنامه پژوهش معین می شود و اگر برنامه ای در کار نباشد پژوهشگر در انتخاب مسئله ممکن است سرگردان شود اما دانشمند علوم اجتماعی وظیفه اصلی اش درک و شناخت مسائل و مشکلات جامعه است و کار برنامه ریزی توسعه را او باید بر عهده گیرد و مشارکتش در برنامه ریزی علم و دانشگاه نیز ضروری است. او نباید به مسائل انتزاعی و حتی به مسائل فرعی و بی اهمیت بپردازد. شاید یکی از جهات غفلت دانشمندان از مسائل اصلی تعلق خاطر بیش از اندازه شان به سیاست است. این تعلق خاطر در سراسر جهان توسعه نیافته شدید است و در سال های اخیر شدت بیشتر پیدا کرده است. این تعلق خاطر را با سیاست دانی و توجه به سیاست اشتباه نباید کرد. سیاست بینی به معنی همه چیز را سیاسی دیدن و توقع بیش از حد از سیاست داشتن و واگذاشتن حل همه مسائل به عهده آن است. وقتی در همه چیز سیاست می بینیم و سیاست را حلال همه مشکلات می دانیم قهراً به این وهم هم دچار می شویم که هر چیزی را می توان وسیله رسیدن به هر مقصودی قرار داد و مثلاً علم را می توان به هر صورتی در آورد و باید هر کاری که لازم است کرد. حتی به فرض اینکه سیاست از عهده همه مسائل برآید، درک و شناخت مسائل به عهده دانشمندان است یا لااقل سیاستمداران بی مدد روشنگری های آنان نمی توانند مشکلات را رفع کنند. ولی دانشمندان در صورتی مسائل را می شناسند که از جایگاه کشور و جامعه خود در جهان و در تاریخ باخبر باشند. وقتی همه جهان به سوی غایات تجدد میل دارد دانشمندان علوم اجتماعی به ضرورت باید تجدد و منزلگاه های تاریخ آن را بشناسند و بدانند جامعه شان در کدام منزل است و البته از بحران جهان معاصر و وضع علوم اجتماعی نیز نباید غافل باشند. خبر این بحران را با رجوع به مبانی و مبادی و سوابق تاریخی علوم اجتماعی می توان دریافت. ما هنوز به این مرحله نرسیده ایم و نیاز داریم که در علوم اجتماعی بیشتر و بهتر غور کنیم. این اعتراض که از آموزش علوم انسانی فایده ای عاید نشده است بی وجه است. وقتی از آموزش های دیگر فایده چندان عاید نمی شود چرا تنها آموزش علوم اجتماعی را بیهوده بدانیم؟ اگر در شرایطی توسعه کمی آموزش دروس و رشته-های علوم اجتماعی مناسب و موافق مصلحت نباشد، بی اعتباری علوم اجتماعی از آن نتیجه نمی شود. بهره برداری نکردن از علم هم دلیل بی نیاز بودن از آن نیست. درست است که جهان با علوم پایه و مهندسی و پزشکی دگرگون شده است، اما راه و طرح این دگرگونی را فیلسوفان و دانشمندان علوم انسانی و اجتماعی گشوده و در انداخته و هموار کرده اند. راه توسعه گشوده و هموار نیست بلکه آن را هم باید گشود و هم هموار کرد. مقدمه گشودن و هموار کردن این راه شناخت وضع کنونی در قیاس با گذشته و در نسبت با وضع مطلوب است. در این باب چنانکه باید تحقیق نکرده ایم. درباره اوضاع کنونی گرچه مقالات و مطالب بسیار نوشته و گاهی آرا و نظریه های جامعه شناسان بزرگ و فیلسوفان معاصر را بر وضع کشور اطلاق کرده اند، هنوز پژوهشی که به ما بگوید مسائل و مشکلات راه چیست و برای حل و رفع آنها چه می توان کرد صورت نگرفته است. بی تردید برای تحلیل اوضاع و طرح مسائل باید نظر و نظریه داشت اما نظر داشتن به نظریات علوم اجتماعی با اطلاق آن بر موارد تفاوت دارد. اطلاق نظریه بر موارد در جهان توسعه نیافته در بهترین صورت شرق شناسی است و چه بسا که شرق شناسی بد از آب درآید. شرق شناسی فهم جدید غربی از تاریخ-های قبل از تجدد است. اگر باید مسائل کنونی و موجودمان را به مدد نظریه های علوم اجتماعی دریابیم باید به تفاوت فهم جدید و فهمی که با نظام قدیم سازگار بوده است توجه کنیم. نظریه های علوم اجتماعی شاید از عهده درک و حل مسائلی که از قرن نوزدهم به این سو در اروپای غربی و آمریکای شمالی روی داده است برآیند اما با آن نظریه ها از هم گسیختگی ناشی از اخذ ظواهر تجدد و تلقی آن به عنوان تردد تام و تمام را نمی توان بازشناخت. البته رجوع به آنها لازم است اما باید آنها را باجهانشان و امکان های کارسازشان شناخت. اگر ما بتوانیم مسائل خود را بازشناسیم از آن نظریه ها می توانیم در حل مسائل مدد گیریم. آیا یافتن مسائل اجتماعی کار دشواری است؟ این کار هم دشوار است و هم آسان. وقتی چشممان را به جاها و چیزهای دوردست می دوزیم شاید پیش پای خود را نبینیم وگرنه شنیدن و دیدن گفتار و رفتار مردمان و وضع اداره و خیابان و بازار و مدرسه و آموزش و پرورش و ... دشواری ندارد. راستی چرا تحقیق نکرده ایم که مثلاً آموزش و پرورش در یکصدسال اخیر در کشور ما چه وضعی داشته و چه کرده است و اکنون چه می کند؟ برنامه مدارس ما بر چه اساس و با چه میزان و ملاکی تدوین شده است و اگر در این تدوین غایتی منظور بوده است آیا تعلیم و تربیت در مدرسه، ما را به آن غایت رسانده است؟ بوروکراسی ما چه می کند و ما را به کجا می برد؟ فساد از کجا می آید؟ و مسئله ای که در بحث علم مخصوصاً باید به آن پرداخت اینست که بودجه پژوهش ما صرف چه پژوهش هایی می شود و از پژوهش های کاربردی (پژوهش های دیگر را نمی گویم) چه عایدمان شده است. ما فقط آب و گاز و نفت و نان را هدر نمی دهیم، پژوهش را هم دور می ریزیم زیرا با وقت انس نداریم و قدر وقت را نمی دانیم. پس طبیعی است که آن را تلف کنیم. اگر به درستی نمی دانیم چه می آموزیم و چرا می آموزیم و از هر دانشی در هر فرصت و مقام و مرحله تحصیل چه مقدار باید بیاموزیم و به چه پژوهش هایی نیاز داریم، بدان جهت است که علم و جایگاه آن را چنانکه باید و به درستی معلوم نکرده ایم و در اندیشه دانستن آن هم نیستیم زیرا خیال می کنیم که احترام لفظی و اخلاقیمان به علم برای شناخت کافی است. البته ریاضیدان و جامعه شناس و مورخ می-دانند مسائل ریاضی و جامعه شناسی و تاریخ چیست اما اینکه هر یک از این علوم چه جایگاهی در جامعه جدید و در زندگی ما دارند و نسبتشان با یکدیگر چیست امر دیگری است که با مطالب و مسائل هیچ یک از دانش ها اشتباه نمی شود. ما هنوز اینها را مسئله نمی-دانیم. با این تلقی طبیعی است که به تاریخ و روان شناسی اجتماعی و جامعه شناسی تاریخی و به طور کلی به علوم انسانی بی اعتنا بمانیم. اگر ضرورت نبود به اقتصاد هم کاری نداشتیم. این بی اعتنایی به سلیقه سیاستمداران باز نمی گردد بلکه چنانکه اشاره شد یک امر تاریخی است. ما فکر می کنیم برنامه توسعه پیروی از کشورهای توسعه یافته و پیمودن راه طی شده در غرب است و اگر چنین باشد به علم و پژوهش و راهگشایی نیاز نیست ولی تاریخ هرگز در هیچ جا تکرار نمی شود و بسط و گسترش تجدد نیز در عین جهانی بودنش یکسان صورت نمی گیرد. خلاصه کنم. وقتی گفته می شود که علوم انسانی و اجتماعی مقدم اند اولاً مقصود صورت موجود علوم انسانی و اجتماعی نیست ثانیاً مراد از تقدم را نباید برتر دانستن شأن و مقام بعضی علوم بر بعضی دیگر دانست بلکه چون پیشبرد علم و توسعه به تدوین و اجرای برنامه ناظر به شرایط و امکان های کشور بستگی دارد، باید ابتدا در این امکان ها تحقیق کرد. اگر کسانی باز هم از شنیدن این سخن که علوم اجتماعی مقدمند آزرده می شوند می توان به بیان این حکم نزدیک به بدیهی اکتفا کرد که برای آموزش بهتر و پژوهش مناسب تر باید مسائل اصلی و امکان های کشور و استعدادها و نیازهای مردم را شناخت و آموزش و پژوهش را بر مبنای آن شناخت بنا کرد و سامان داد. آیا این کارها بی مدد فلسفه و علوم اجتماعی صورت می گیرد؟
  8. علوم انسانی و اجتماعی در پی دیگر علوم باید از وضعی که در آن است خارج شوند و در راه درک وضع موجود و شناخت موقع و شرایط کشور و آشنایی با مسائل و رفع مشکلات قرار گیرند. علم اجتماعی هر چه باشد علم کل جامعه است نه اینکه منطقه ای از زندگی جمعی را مورد مطالعه قرار دهد. اقتصاد و جامعه شناسی و روان شناسی و سیاست و حقوق به گوشه هایی از اجتماع نظر نمی-کنند بلکه به کل جامعه به اعتبار خاص می نگرند. همه این علوم و به طور کلی علوم انسانی و اجتماعی شبیه علم کلی هستند و به نظری که ما در مورد جهان و جامعه داریم بسته اند و به این جهت دین در همه جا و بخصوص در یک جامعه دینی جایگاه مهمی در علوم اجتماعی پیدا می کند. اگر باید در این علوم تحولی حاصل شود این تحول باید در روح و جان و دل مردم و در روابط و مناسبات آنها پدید آید. همه علوم با تحول در وجود آدمی تحول پیدا کرده اند و البته این تحول و اثر آن در سازمان ها و مؤسسات و شیوه زندگی را نیز علوم انسانی و اجتماعی گزارش می کنند. علوم اجتماعی را مستقل از این تحول نمی توان دگرگون کرد. کشوری که برنامه توسعه اقتصادی اجتماعی و سیاسی دارد برنامه اش را جز به مدد این علوم نمی تواند تدوین کند. اگر کشوری به صورت خاصی از توسعه نظر دارد کافی نیست که بگوید چه چیزها خوبست و از چه ها باید دوری کرد بلکه برای اجرای برنامه باید امکان ها را شناخت و به آماده کردن شرایط و رفع موانع پرداخت. در غیر این صورت همه حسن نیت ها و کوشش ها بی ثمر می شود. علوم اجتماعی و انسانی باید تعارض ها و تناقض های موجود در بطن زندگی جامعه را بشناسند و نشان دهند و راه آینده را هموار کنند. اگر علوم ریاضی و فیزیک و مهندسی تا حدی می توانند از شرایط تاریخی جدا شوند و به هر جای دیگر جهان بروند وجهش اینست که از علوم اجتماعی کلی تر و فهمشان با مرتبه ای از فاهمه که کلیات را در می یابد و عمومیت بیشتر دارد صورت می گیرد. وجه پیدای این امر این است که این علوم ارتباط و نسبت مستقیم با اعتقادات و روحیات مردم و نظام اجتماعی و فرهنگ عمومی ندارند و اگر داشته باشند این نسبت در خودآگاهی مردمان و حتی دانشمندان نیست. اما علوم انسانی و اجتماعی علم جامعه اند و به جامعه جدید تعلق دارند و در قلمرو این جامعه پدید آمده اند و مسائلشان مسائل جامعه جدید است که در هر جایی وضع خاصی دارد. به این جهت علوم انسانی و اجتماعی در قیاس با دیگر علوم کمتر آموختنی و بیشتر دریافتنی اند. به این اعتبار می توان با رأی و نظر کسانی که علوم اجتماعی را نه تبیینی بلکه تفهّمی می دانند موافق بود. به شرط اینکه اختلاف و روش را به اختلاف در ذات و صفات برنگردانیم. علوم در هر تاریخی که باشند به هم بسته اند و نمی توان بعضی از آنها را پسندید و آموخت و از بقیه صرفنظر کرد. هر تاریخی هم علم های خاص و مناسب دارد. نیاکان ما به اقتصاد و جامعه شناسی و شیمی این زمان نیاز نداشتند و اگر می شد که اینها را تعلیم کرد نمی دانستند که به آنها چه باید بکنند. هر مردمی در تاریخ خود به علومی نیاز دارند و با درک نیاز به سوی آن می روند. این نیاز نیاز تاریخی است وگرچه اهل نظر آن را در می یابند، سلیقه و ذوق شخصی و عقاید آنان در درک این نیاز اثری ندارد یا اثرش بسیار اندک است زیرا بنای تاریخ بر این نیست که هر گروهی آن را به هر راهی که بخواهد ببرد. علم در هماهنگی با جهان قوام می یابد البته جهان دینی علمش رنگ و بوی دینی دارد. البته دانشمندان آزادند که در کار علم هر چه می خواهند بکنند اما کار یا کارهایی که در علوم انسانی مقدم به نظر می رسد این است که بدانیم به علوم انسانی چه نیازی داریم و با آن به کجا می خواهیم برویم. این دانستن مسبوق به این است که ما در علوم اجتماعی چه کرده ایم و چه داریم و علوم اجتماعی با جهان چه کرده و اکنون جهان با آن چه نسبتی دارد و مهمتر از همه اینکه جامعه کنونی ما در قیاس با جامعه متجدد و نظام گذشته در چه وضعی و بر چه بنیادی قرار دارد؟ آیا پیوندهایش محکم و مستحکم است؟ ما ظاهراً جامعه خود را چنان که باید نمی شناسیم. به این جهت علم اجتماعی مان مجموعه ای از اطلاعات است. باید این اطلاعات را راهنمای علم به نظام اجتماعی و سستی یا استحکام بنیاد و پیوندهای آن قرار داد. با تأمل در زمان و دریافت تمامیت نظام زندگی است که می توان به علوم انسانی و اجتماعی زنده و کارساز رسید.
كد خبر:31485
منبع خبر:نشریه شماره 52 فرهنگستان علوم
تاريخ خبر:1394/05/14